< روزگار تلخ


روزگار تلخ

دلتنگی هام

روزگاری حاکمی اعلام کرد؛

به هنرمندی که بتواند آرامش را در یک تابلو نقاشی بیاورد، جایزه ای نفیس خواهد داد…

بسیاری از هنرمندان سعی کردند وحاکم همه تابلو های نقاشی را نگاه کرد و از میان آنهادو تابلو پسندید و تصمیم گرفت یکی از آنها را انتخاب کند. اولی نقاشی یک دریاچه آرام بود، دریاچه مانند آینه ای تصویر کوههای اطرافش را نمایان میساخت، بالای دریاچه آسمانی آبی با ابرهای زیبا و سفیدبود هر کس این نقاشی را میدید حتما آرامش را در آن می یافت…

در دومی کوههایی بود ناهموار و پر صخره، آسمان پر از ابر های تیره باران میبارید و رعد و برق میزد، از کنار کوه آبشاری به پایین میریخت در این نقاشی اصلا آرامش دیده نمیشد…

اما حاکم با دقت نگاه کرد وپشت آبشار بوته ای کوچک دید که در شکاف سنگی روییده بود، در آن بوته پرنده ای لانه کرده بود ودر کنار آن آبشار خروشان وعصبانی پرنده ای در لانه ای با آرامش نشسته بود…

حاکم نقاشی دوم را انتخاب کرد وگفت:

“آرامش به معنای آن نیست که صدایی نباشد مشکلی وجود نداشته باشد, یا کار سختی پیش رونباشد، آرامش یعنی؛ درمیان صدا،مشکل و کار سخت,دلی آرام وجود داشته باشد…

“دلهاتون آرام

نوشته شده در ساعت توسط 77ٍٍِِِِِِِاحمد| |

جدایی درد بی درمان عشق است


جدایی حرف بی پایان عشق است


جدایی قصه های تلخ دارد


جدایی ناله های سخت دارد


جدایی شاه بی پایان عشق است


جدایی راز بی پایان عشق است


جدایی گریه وفریاد دارد


جدایی مرگ دارد درد دارد


خدایا دور کن درد جدایی


که بی زارم دگر از اشنایی

نوشته شده در ساعت توسط 77ٍٍِِِِِِِاحمد| |

رویا

 

من از این دنیا چی میخوام     دوتا صندلـــی چوبی

که مـــــن و تــــــورو بشونه     واسه گفتــن خوبی

من از این دنیا چی میخوام     یه جعبه مــداد رنگی

بکشـــــم رو تـــن دنیـــــــا     رنگ خوبی و قشنگی

آدمـــــهای دست ودلبــــاز      از توی قلـــک تاقـچه

بـــردارنــد بــــذر مــــحبـت     واسه بارداری باغـچه

من از این دنیا چی میخوام    دوتا بـــال بـرای پــرواز

بــــــرم تـــــا روز تــــــــولـــد     برســم به فصل آغاز

بــــگم غصه ها سر اومـــــد   گریه بس که بهتر اومد

     گــــــــریـــــه بــــــس که بهـــــــتر اومـــــد!!!

نوشته شده در ساعت توسط 77ٍٍِِِِِِِاحمد| |

گاهی دلم میخواهد خـــــــــودم رابغل کنم ببرم بخوابانمش!!! پتورا بکشم رویش!! موهایش را نوازش کنم؛؛ وسط گریه هایم بگویم !! غصه نخور خـــــودم جان؛! درست میشود...!!! اگر درست نشود؛؛ بالاخره؛؛ این روزها تمــــــام میشوند....!! تمــــــــــــــــــــــــــــام....!!!
نوشته شده در ساعت توسط 77ٍٍِِِِِِِاحمد| |

یادمه اولین روز گونه هامو تر کردید

وقتی دیدید دیوونه ام حرفامو باور کردید

خیالتون راحت شد که بی شما میمیرم

محبتو از اون وقت کمتر و کمتر کردید

گفته بودید با منید ٬ حتی اگه نباشم

کلاغ خبر میاورد شبو با کی سر کردید

شما دوستم نداشتید از چشماتون میبارید

نمیدونم شعرامو واسه چی از بر کردید

از هرجا میگذشتید گل به پاتون میریختم

شما به جاش تو قلبم هزارتا خنجر کردید

عزیز بودید فراوون ٬ زجرم دادید چه آسون

وجودتون رو با زجر واسم عزیزتر کردید

به یادتون نمونده ٬ تو اون غروب پاییز

پیش هزارتا شاهد دستم انگشتر کردید

چه روزایی که شونه ام پناه اشکاتون شد

رو زانو های خستم ٬ خستگی رو در کردید

انگار خوشی نمیخواست من مزه اش رو بفهمم

یه روز که گل میدادم نداده پرپر کردید

چیزی نبود تا اون روز آروم بودیم و خوشبخت

تمام این کارا رو اون روز آخر کردید

پس نذرامون چی میشه ؟

حتما به یادتون نیست ٬ واسه ضریح آقا نذر کبوتر کردید

حق با شما ٬ من کجا ٬ شما کجا و تقدیر

میوه ی خوشبختی رو همیشه نوبر کردید

من که چیزی نگفتم که دلتون گرفته

این اولین باره که شما باهام قهر کردید

همون کلاغه میگفت یه جا شما رو دیده

انگشترو تو دست یه کس بهتر کردید

من که پسش ندادم ٬ دادم به همسایتون

گفتم دیگه درست نیست شما مارو تر کردید

یه چیزی مینویسم خدا منو ببخشه

اگه یه وقت به هم خورد ٬ منتظرم برگردید

یه چیزی مینویسم خدا منو ببخشه

اگه یه وقت به هم خورد منتظرم برگردید

نوشته شده در ساعت توسط 77ٍٍِِِِِِِاحمد| |

سلام اي غروب غريبانه دل
سلام اي طلوع سحرگاه رفتن
سلام اي غم لحظه هاي جدايي
خداحافظ اي شعر شبهاي روشن

خداحافظ اي شعر شبهاي روشن
خداحافظ اي قصه عاشقانه
خداحافظ اي آبي روشن عشق
خداحافظ اي عطر شعر شبانه

خداحافظ اي همنشين هميشه
خداحافظ اي داغ بر دل نشسته
تو تنها نمي ماني اي مانده بي من
تو را مي سپارم به دلهاي خسته

تو را مي سپارم به ميناي مهتاب
تو را مي سپارم به دامان دريا
اگر شب نشينم اگر شب شکسته
تو را مي سپارم به روياي فردا

به شب مي سپارم تو را تا نسوزد
به دل مي سپارم تو را تا نميرد
اگر چشمه واژه از غم نخشکد
اگر روزگار اين صدا را نگيرد

خداحافظ اي برگ و بار دل من
خداحافظ اي سايه سار هميشه
اگر سبز رفتي اگر زرد ماندم
خداحافظ اي نوبهار هميشهچشمانم هنوز محتاج ديدن است

وجودم ، روزهاي سبزم بي تو به زردي مايل است

نميدانم چه گويم ، زبانم در وصف وجودت ناتوان است

فقط خدا ميداند روزم بي تو سنگين است

آه ... بوي تو ... بوي تو ... عطر تنت

عطرتو همه جا ميشنوم ... چه مستم

چاره چيست؟ صبرت تکليف من است

اگر چنين نبود ديده از قفس مي بستم

عشق من ، چرا آنگونه اي که توانم نيست؟

مگر نميداني بي تو هيچ بهايم نيست؟

وقتي در اين روزهاي سوخته دستانم بسوي آسمان است

بر خدايم جز اجابت فدا شدنم گله اي نيست

ميداني؟ که کمرنگيت نبود من است؟

عشق من تا مي توان سپيد باش

چشمانم هنوز محتاج ديدن است

نوشته شده در ساعت توسط 77ٍٍِِِِِِِاحمد| |

همیشه دیر


روی هر چی دست گذاشتم یکی زود تر اونو برده

روی رنوشتم انگار مهر این حادثه خرده

همیشه بهم می گفتم تو دوباره دیر رسیدی

دوباره شکست و تاخیر با یه دنیا ناامیدی

گلی رو که من می خواستم یکی قبلا چیده بودش

قبل من یکی به مقصد همیشه رسیده بودش

نیمکت رو به بلوطا شد مال یه کس دیگه

آخه دیر رسیده بودم اینو یه پرنده میگه

قبل من یکی طلسم قلعه دورو شکسته

حالا رفته توی قلعه خوش و بی قصه نشسته

همیشه دیر می رسیدم حتی موقع قرارم

حالا هم واسه همینه که تو دنیا تو رو دارم

تو رو هرگز نمی دیدم اگه زود رسیده بودم

اگه اون گل و به موقع از تو صحرا چیده بودم

نوشته شده در ساعت توسط 77ٍٍِِِِِِِاحمد| |

چندی بود که ساکت نشسته بودم وبه جستجو می پرداختم تا راهی به سوی زندگی بیابم.ولی افسوس که همواره پرنده شوم ناامیدی درآسمان زندگیم پرواز میکردُ:که مبادا راه راگم کنم. عشق را لطافت زندگی می دانستم.ووقتی آن رااز دست دادم""زندگی برایم مانند گوری آرام و خاموش شده بود.به آسمان می نگرم ومیگویم..خدایا:چرامراخلق کردی که این همه رنج کشم.مگر گناه من چه بوده است؟که باید زندگی رنجم دهد.چرا به کمکم نمیشتابی؟مگر من بنده تونیستم؟چرا در این دنیا کسی را برایم نفرستادی تا مرا به خاطر خودم دوست داشته باشد.خدایا:غم فروشی دورگرد شده ام وباشادی بیگانه...تنهای را دوست داشتم واز دنیا وزندگی گریزان شده بودم..احساس میکردم که مرداب عظیم دردورنج شده ام وابرهای سیاه آسمان به من میخندیدند..همچون معبود ناکامیهاشده بودم وارمغان ناامیدی.ودیگر آن همه شادی دوران کودکی رادرخود احساس نمی کردم..ومانند دیوانه ای شده بودم که به رنجیر کشیده باشند...ومانند مرغکی اسیر در تنهای وجدایی بودم...وباده خوشبختی ام برخاک ریخته بودم.وعشق ناشوکوفایم هراسان از آغوشم گریخته بود..

نوشته شده در ساعت توسط 77ٍٍِِِِِِِاحمد| |

وقتی مردم روی سنگ قبرم ننویسید که بودم. وقتی مردم روی قبرم ننویسید:نه شعری.......نه شعاری.ننویسید که بودم از    چه تباری   وقتی مردن آخرین نقطه راهه ...نمی خواد سنگ رو قبرم بزارید....وقتی هراومدنی رفتنی داره.خیلی وقتا پیش از این   ؟مرده بودمُُُُُ...عمری دل مرده  به سر برده بودم.  بدون سنگ"...بدون نامونشون..چوب این زندگیو خورده بودم    .....    وقتی مردم .....روی قبرم.....ننویسید که بودم...
نوشته شده در ساعت توسط 77ٍٍِِِِِِِاحمد| |

یه اتاقی باشه گرمه گرم..روشنه روشن..
تو باشی منم باشم..
کف اتاق سنگ باشه سنگ سفید..
تو منو بغلم کنی که نترسم..که سردم نشه..که نلرزم..
اینجوری که تو تکیه دادی به دیوار..پاهاتم دراز کردی..
منم اومدم نشستم جلوت و بهت تکیه دادم..
با پاهات محکم منو گرفتی ..دو تا دستتم دورم حلقه کردی..
بهت می گم چشماتو می بندی؟
میگی اره بعد چشماتو می بندی ...
بهت می گم برام قصه می گی ؟ تو گوشم؟
می گی اره بعد شروع می کنی اروم اروم تو گوشم قصه گفتن..
یه عالمه قصه طولانی و بلند که هیچ وقت تموم نمی شن..
می دونی؟
می خوام رگ بزنم..رگ خودمو..مچ دست چپمو..یه حرکت سریع..
یه ضربه عمیق..بلدی که؟
ولی تو که نمی دونی می خوام رگمو بزنم ..تو چشماتو بستی ..نمیدونی    
من تیغ رو از جیبم در میارم..نمی بینی که سریع می برم..نمی بینی
خون فواره می زنه..رو سنگای سفید..نمی بینی که دستم می سوزه
و لبم رو گاز می گیرم که نگم اااخ که چشماتو باز نکنی و منو نبینی..
تو داری قصه می گی..
دستمو می ذارم رو زانوم..خون میاد از دستم میریزه
رو زانوم و از زانوم میریزه رو سنگا..قشنگه مسیر حرکتش..
حیف که چشمات بسته است و نمی تونی ببینی..
تو بغلم کردی..می بینی که سرد شدم..محکم تر بغلم میکنی که گرم بشم..
می بینی نا منظم نفس می کشم..تو دلت میگی آخی دوباره نفسش گرفت.
می بینی هر چی محکم تر بغلم می کنی سرد تر میشم..
می بینی دیگه نفس نمی کشم..
چشماتو باز میکنی می بینی من مردم..
می دونی ؟ من می ترسیدم خودمو بکشم از سرد شدن ..از تنهایی مردن..
از خون دیدن..وقتی بغلم کردی دیگه نترسیدم..
مردن خوب بود ارومه اروم...
گریه نکن دیگه..من که دیگه نیستم چشماتو بوس کنم بگم
خوشگل شدیاااا
بعدش تو همون جوری وسط گریه هات بخندی..
گریه نکن دیگه خب؟ دلم می شکنه..

دل روح نازکه.. نشکونش خب؟؟.....اماشکست
نوشته شده در ساعت توسط 77ٍٍِِِِِِِاحمد| |

وقتی آخر یه قصه، غصه ی تلخ فراقه

خاطرات سبز و رنگی همشون یه مشت سرابه

قلم از سکه میفته، چشم میشه یه رود پر آب

دل اسیر درد دلتنگی میشه یه دشت مرداب

 

یعنی اون روزای آبی بینمون فنا شد و رفت؟!

یعنی روزگار دلگیر کار ما رو ساخت و در رفت؟!

یعنی باز موج جدایی ساحل عشق و خراب کرد؟!

دوباره جای ستاره آسمون رد شهاب کرد؟!

 

حالا آهوی فراری! بلبل همیشه ساکت!

بیا این قلب شکسته ،مال تو توشه ی راهت

 

یادته وقتی برات ترانه ی عشق و سرودم

به تو گفتم مثل روحی توی بند بند وجودم

من بت غرور بودم، یادته زدی شکستی

به فدای تار موهات گرچه راه عشق و بستی

قلب من پر از غمت بود ، قدر ماهی های یک رود

کاشکی که نمی شکستیش ، آخه اون جای خودت بود!

 

تو برام بدون همتا، تک گل باغ وجودم

من برات؟؟! یادته گفتی ، فرق نداشت بود ونبودم

وقت رفتن از تو خواستم ، حالا که پیشم نموندی

حالا که غرور و قلبمو شکوندی

حالا که فاصلمون خیلی زیاده و تو دوری

جون خاطرات خوبمون برام سخته صبوری

نکنه روزای سبزمون سیاه شه

نکنه حتی بخوای هر چی که بینمون بوده، اونم تباه شه

 

حالا آهوی فراری! بلبل همیشه ساکت!

بیا این قلب شکسته ،مال تو توشه ی راهت

 

نازنینم! کاشکی برمی گشتی پیشم

کاش می دونستی نباشی، من دیگه بهار نمیشم

کاش بدونی اگه می خندم هنوزم

نمی خوام به روزگار بگم که از دستش می سوزم

اما انگار قسمت اینه که یه عاشق باز بشینه

زیر قطره های بارون، تا کسی چشمای خیسشو نبینه

این منم درخت بی برگ، ضربه سخت تبر رو تنه ی دلم نشسته

تبره ، انگاری این بار پل وصل و هم شکسته....

 

برو آهوی فراری! بلبل همیشه ساکت!

الهی خدای عاشقا باشه پشت و پناهت، پناهت، پناهت...

نوشته شده در ساعت توسط 77ٍٍِِِِِِِاحمد| |

من خسته ام

خسته

تنها

 در دالانهای تاریک تو در تو

خالی از تمام بودنها

سلام

روز های پر از تشویش

اندیشه های تلخ من

آرزوهاي خفته در خاكم

روزهايي كه همراه هيچ كس نشدید

بادهايي كه مي وزيدید

در مزرعه دلم

گرد مرگ را مي پاشيدید

باغچه هايي كه با خاك انديشه هاي تلخم

بي ثمر شدید

در کدام مغازه

عاطفه مادري مي فروشند

اندکی پناهم دهید

شرح دردهایم بشنوید

بیقرارم باشید

ققنوس جنگلهایم

در اتش تنهایی سوخت 

نوشته شده در ساعت توسط 77ٍٍِِِِِِِاحمد| |

 

 

فکر نکن بی تو خواهم مرد


یا به غمی تیره مبدل خواهم شد


یا شبها به خوابت خواهم آمد


توفراموشم نخواهی کرد

در عمرت رد ناراحتم خواهد ماند


شاید شعله هایم خاموش شود ، خاکسترم بماند


چشمم به دنبالت خواهد ماند


تو فراموشم نخواهی کرد

فکر نکنی که از غم و درد بدوری


عمر و روزگار خوشت را فراموش خواهی کرد


شاید خودت را هم فراموش خواهی کرد


تو فراموشم نخواهی کرد

برای فراموش کردنم همچون کینه ات


همانند عشق اول و فریادت


مثل نامت و نام فامیلت


تو فراموشم نخواهی کرد

نوشته شده در ساعت توسط 77ٍٍِِِِِِِاحمد| |

می گفت عاشقم ، دوستش دارم و

بدون او هیچم و برای او زنده هستم....

او رفت، تنها ماند...

زندگی کرد و معشوق را فراموش کرد......

از او پرسیدم از عشق چه می دانی

برایم از عشق بگو......؟

گفت: عشق اتفاق است باید بنشینی تا بیفتد

گفت: عشق آسودگیست،

خیال است...... خیالی خوش

گفت: ماندن است. فرو رفتن در خود است.

گفت: خواستن و کمک است، گرفتن است.

گفت: عشق سادست، همین جاست دم دست و

دنیا پر شده از عشقهای زود،

عشقهای ساده اینجایی و عشقهای نزدیک و لحظه ای

گفتم: تو عاشق نبودی و نیستی........

گفتم: عشق یک ماجراست، ماجرایی که باید آن را بسازی

گفتم: عشق درد است درد تولدی نو.

عشق تولد است به دست خویشتن

گفتم: عشق رفتن است، عبور است، نبودن است

گفتم:عشق جستجوست، نرسیدن است، نداشتن و بخشیدن است.

گفتم:عشق درد است، دیر است و سخت است.

گفتم: عشق زیستن است از نوعی دیگر...........

به فکر فرو رفت و گفت عاشق نبوده ام..........

گفتم عشق راز است.

راز بین من و توست، بر ملا نمی شود و پایان نمی
یابد...

نوشته شده در ساعت توسط 77ٍٍِِِِِِِاحمد| |

همه احساسمو دادم تا تو رو تنها نبینم

یادم نبود بهت بگم اگه نباشی می میرم

عکسی که رو طاقچه بود با رفتنت گلم شکست

یه چیزی اومد به دلم یه بغضی تو گلوم نشست

تو که دیدی تنهایی سخته تو که دردشو کشیدی

من که احساسمو دادم چرا از من تو بریدی

تو که شدی دار و ندارم برام از عاشقی گفتی

حالا که بی تو می مونم یاد تنهایی نیفتی

به تو قول داده بودم دیگه تنها نمونی

حالا از خدا می خوام شعرامو تنها نخونی

جای خالیتو گلم من تحمل می کنم

همیشه خدا نگه دار دیگه از تو می برم

تو که دیدی تنهایی سخته تو که دردشو کشیدی

من که احساسمو دادم چرا از من تو بریدی

تو که شدی دار و ندارم برام از عاشقی گفتی

حالا که بی تو می مونم یاد تنهایی نیفتی

همه احساسمو دادم تا تو رو تنها نذارم

اما چی شد نمی دونم دیگه نیستی تو کنارم

دیگه نیستی تو کنارم...

نوشته شده در ساعت توسط 77ٍٍِِِِِِِاحمد| |

دیگه هیچ کیو ندارم که بفهمه دردمو

توی دستاش بگیره اون دو تا دست سردمو

دیگه هیچ کیو ندارم که نوازشم کنه

با گلای سرخ بوسه غصه هامو کم کنه

دیگه هیچ کیو ندارم که بگم دوستش دارم

سرمو تو وقت دلتنگی رو شونش بذارم

دیگه هیچ کیو ندارم که مهم باشم براش

اسممو صدا کنه با لحن آبیه صداش

دیگه رفتیو منو مثل یه خواب کردی فراموش

اونی که اون روزا دیوونه ی من بود

حالا پس کوش ٬ حالا پس کوش!!

دیگه رفتیو منو مثل یه خواب کردی فراموش

اونی که اون روزا دیوونه ی من بود

حالا پس کوش ٬ حالا پس کوش!!

نوشته شده در ساعت توسط 77ٍٍِِِِِِِاحمد| |

 

این روزا ...

 

این روزا عادت همه رفتن و دل شکستنه

 

درد تموم عاشقا پای کسی نشستنه

 

این روزا مشق بچه ها یه صفحه آشفتگیه

 

 

گردای روی آئینه ها فقط غم زندگیه

این روزا درد عاشقا فقط غم ندیدنه

 

 

مشکل بی ستاره ها یکم ستاره چیدنه

 

این روزا کار گلدون ها از شبنمی تر شدنه

 

 

آرزوی شقایق ها یه شب کبوتر شدنه

 

این روزا آسمونمون پر از شکسته بالیٍ

 

 

جای نگاه عاشقت باز توی خونه خالیه

 

این روزا کار آدما دل های پاک رو بردنه

 

بعدش اون رو گرفتن و دست کسی سپردنه

 

این روزا کار آدما به انتظار گذاشتنه

 

 

ساده ترین بهونشون از هم خبرنداشتنه

 

این روزا سهم عاشقا قصه بی وفاییه

 

جرم تمومشون فقط لذت آشناییه

 

این روزا آدما دیگه توقلب هم جا، ندارن

 

مردم دیگه تو دلشون یه قطره دریا ندارن

 

این روزا فرش کوچه ها تو حسرت

 

یه عابره

 

هرجا یکی منتظر عبور یه مسافره...

نوشته شده در ساعت توسط 77ٍٍِِِِِِِاحمد| |

پرنده روی سیم های برق خیابون نشسته بود و به اسمون نگاه می کرد.اسمون بی ستاره ای که غربت

توش موج می زد.پرنده غریب بود بی کس بود دردش رو با اسمون قسمت می کرد.می دونست خدایی

که بالا سرشه هواشو داره.شهر برق میزد.این دلتنگی های ادما بود که برق می زد.ادما میومدن و می

رفتن.پرنده چشمش همچنان به اسمون بود.ادما نگاهشون سرد بود.نگاهشون پرنده رو تنها تر می کرد.

توی این شهر بزرگ کسی نبود که اونو ببینه.کسی نبود صدای قلبش رو بشنوه.همه سرشون پائین بود.

کسی اونو نمی دید.کسی جیک جیکش رو نمی شنید.پرنده هیچ وقت نگاهشو به زمین ندوخت .می

دونست نباید نگاهش به دست ادما باشه.پرنده زل زد تو نگاه اسمون.کسی نفهمید چه رمز و رازی بود

بین نگاه پرنده و اسمون که ترکید.که بارون زد.که پرنده خیس شد که زمین خیس شد.که سیم های برق

اتصالی کردن و پرنده افتاد روی زمین و زیر همون نگاه های سرد جون داد...

رسم پرنده بودن همینه.دل نبستن و پریدن...

نوشته شده در ساعت توسط 77ٍٍِِِِِِِاحمد| |

سر کلاس درس معلم پرسید:هی بچه ها چه کسی می دونه عشق چیه؟

هیچکس جوابی نداد همه ی کلاس یکباره ساکت شد همه به هم دیگه نگاه می

 کردند ناگهان لنا یکی از بچه های کلاس آروم سرشو انداخت پایین در حالی که اشک

 تو چشاش جمع شده بود. لنا 3 روز بود با کسی حرف نزده بود بغل دستیش نیوشا

 موضوع رو ازش پرسید .بغض لنا ترکید و شروع کرد به گریه کردن معلم اونو دید و
گفت:لنا جان تو جواب بده دخترم عشق چیه؟

لنا با چشمای قرمز پف کرده و با صدای گرفته گفت:عشق؟

دوباره یه نیشخند زدو گفت:عشق... ببینم خانوم معلم شما تابحال کسی رو

دیدی که بهت بگه عشق چیه؟

معلم مکث کردو جواب داد:خب نه ولی الان دارم از تو می پرسم

لنا گفت:بچه ها بذارید یه داستانی رو از عشق براتون تعریف کنم تا عشق رو درک کنید نه معنی شفاهیشو حفظ کنید

و ادامه داد:من شخصی رو دوست داشتم و دارم از وقتی که عاشقش شدم

با خودم عهد بستم که تا وقتی که نفهمیدم از من متنفره بجز اون شخص

دیگه ای رو توی دلم راه ندم برای یه دختر بچه خیلی سخته که به یه چنین

عهدی عمل کنه. گریه های شبانه و دور از چشم بقیه به طوریکه بالشم

خیس می شد اما دوسش داشتم بیشتر از هر چیز و هر کسی حاضر بودم هر کاری براش بکنم هر کاری...

من تا مدتی پیش نمی دونستم که اونم منو دوست داره ولی یه مدت پیش

فهمیدم اون حتی قبل ازینکه من عاشقش بشم عاشقم بوده چه روزای

عشنگی بود sms بازی های شبانه صحبت های یواشکی ما باهم خیلی خوب

بودیم عاشق هم دیگه بودیم از ته قلب همدیگرو دوست داشتیم و هر کاری

برای هم می کردیم من چند بار دستشو گرفتم یعنی اون دست منو گرفت

خیلی گرم بودن عشق یعنی توی سردترین هوا با گرمی وجود یکی گرم

بشی عشق یعنی حاضر باشی همه چیزتو بهخاطرش از دست بدی عشق

یعنی از هر چیزو هز کسی به خاطرش بگذری اون زمان خانواده های ما زیاد

باهم خوب نبودن اما عشق من بهم گفت که دیگه طاقت ندارم و به پدرم

موضوع رو گفت پدرم ازین موضوع خیلی ناراحت شد فکر نمی کرد توی این

مدت بین ما یه چنین احساسی پدید بیاد ولی اومده بود پدرم می خواست

عشق منو بزنه ولی من طاقت نداشتم نمی تونستم ببینم پدرم عشق منو

می زنه رفتم جلوی دست پدرم و گفتم پدر منو بزن اونو ول کن خواهش می

کنم بذار بره بعد بهش اشاره کردم که برو اون گفت لنا نه من نمی تونم بذارم

که بجای من تورو بزنه من با یه لگد اونو به اونطرف تر پرتاب کردم و گفتم

بخاطر من برو ... و اون رفت و پدرم منرو به رگبار کتک بست عشق یعنی

حاضر باشی هر سختی رو بخاطر راححتیش تحمل کنی.بعد از این موضوع

غشق من رفت ما بهم قول داده بودیم که کسی رو توی زندگیمون راه ندیم

اون رفت و ازون به بعد هیچکس ازش خبری نداشت اون فقط یه نامه برام

فرستاد که توش نوشته شده بود: لنای عزیز همیشه دوست داشتم و دارم

من تا آخرین ثانیه ی عمر به عهدم وفا می کنم منتظرت می مونم شاید ما

توی این دنیا بهم نرسیم ولی بدون عاشقا تو اون دنیا بهم می رسن پس من

زودتر می رمو اونجا منتظرت می مونم خدا نگهدار گلکم مواظب خودت باش

دوستدار تو (ب.ش)

لنا که صورتش از اشک خیس بود نگاهی به معلم کردو گفت: خب خانم معلم

گمان می کنم جوابم واضح بود

معلم هم که به شدت گریه می کرد گفت:آره دخترم می تونی بشینی

لنا به بچه ها نگاه کرد همه داشتن گریه می کردن ناگهان در باز شد و ناظم

مدرسه داخل شدو گفت: پدرو مادر لنا اومدن دنبال لنا برای مراسم ختم یکی

از بستگان

لنا بلند شد و گفت: چه کسی ؟

ناظم جواب داد: نمی دونم یه پسر جوان

دستهای لنا شروع کرد به لرزیدن پاهاش دیگه توان ایستادن نداشت ناگهان روی زمین افتادو دیگه هم بلند نشد

آره لنای قصه ی ما رفته بود رفته بود پیش عشقش ومن مطمئنم اون دوتا توی اون دنیا بهم رسیدن...

لنا همیشه این شعرو تکرار می کرد

خواهی که جهان در کف اقبال تو باشد؟ خواهان کسی باش که خواهان تو باشد

خواهی که جهان در کف اقبال تو باشد؟ آغاز کسی باش که پایان تو باشد
 

نوشته شده در ساعت توسط 77ٍٍِِِِِِِاحمد| |

پسر به دختر  گفت اگه یه روزی به قلب احتیاج داشته باشی اولین نفری هستم که میام تا قلبمو با تمام وجودم تقدیمت کنم.

دختر لبخندی زد و گفت ممنونم
تا اینکه یک روز اون اتفاق افتاد..

حال دختر خوب نبود..

نیاز فوری به قلب داشت..

از پسر خبری نبود..

دختر با خودش میگفت :میدونی که من هیچوقت نمیذاشتم تو قلبتو به من بدی و به خاطر من خودتو فدا کنی..

ولی این بود اون حرفات..

حتی برای دیدنم هم نیومدی…

شاید من دیگه هیچوقت زنده نباشم..

 آرام گریست و دیگر چیزی نفهمید

چشمانش را باز کرد.. 

 دکتر بالای سرش بود.

به دکتر گفت چه اتفاقی افتاده؟

دکتر گفت نگران نباشید پیوند قلبتون با موفقیت انجام شده.

شما باید استراحت کنید..

درضمن این نامه برای شماست..!
دختر نامه رو برداشت....

اثری از اسم روی پاکت دیده نمیشد.

 بازش کرد و درون آن چنین نوشته شده بود:

سلام عزیزم.

الان که این نامه رو میخونی من در قلب تو زنده ام.از دستم ناراحت نباش که بهت سر نزدم چون میدونستم اگه بیام هرگز نمیذاری که قلبمو بهت بدم..پس نیومدم تا بتونم این کارو انجام بدم..امیدوارم عملت موفقیت آمیز باشه.(عاشقتم تا بینهایت)

قلب

دختر نمیتوانست باور کند..

اون این کارو کرده بود..

اون قلبشو به دختر داده بود..
آرام اسم پسر را صدا کرد و قطره های
 اشک روی صورتش جاری شد..

و به خودش گفت چرا هیچوقت حرفاشو باور نکردم؟؟؟؟؟؟

نوشته شده در ساعت توسط 77ٍٍِِِِِِِاحمد| |

گاه دلتنگ می شوم

دلتنگتر از همه دلتنگی ها

گوشه ای می نشینم

و حسرت ها را می شمارم

و باختن ها را،

و صدای شکستن ها را...

نمی دانم من کدام امید را ناامید کرده ام

و کدام خواهش را نشنیدم

و به کدام دلتنگی خندیدم

که این چنین دلتنگم.

دلتنگم، دلتنگ...!

نوشته شده در ساعت توسط 77ٍٍِِِِِِِاحمد| |

روزی روزگاری د خترکی فقیر دل به پسر پادشاه شهر بسته بود آنقدر که روز و شب در رویای او بود. دخترک آنقدر سر به عشق پسر پادشاه سپرده بود که هیچ مردی در چشمانش جلوه نمیکرد. خانواده ی دخترک و دوستانش که از عشق او خبر داشتند به وی توصیه می کردند که دل از این عشق ناممکن برگیرد. و به خواستگارانی که مانند خودش فقیر بودند پاسخ دهد.اما او تنها لبخند میزد . او میدانست که همگان تصور میکردند او عاشق پول و مقام پسر پادشاه شده ... اما خودش میدانست که تنها مهر پاک او را در سینه دارد . روزگار گذشت تا خبری در شهر پیچید . پادشاه تصمیم گرفته بود دخترکی را از طبقه اشراف شهر برای پسرش انتخاب کند. اما پسر از پدر خواست تا شرط ازدواجش را خودش تعیین کند. پادشاه قبول کرد . و شاهزاده روزي تصمیم خود را اعلام کرد... وی گفت فلان روز تمام دختران دوشیزه ی شهر به میدان اصلی شهر بیایند تا من همسرم را از میان آنان برگزینم . همه دختران خوب و بد زشت و زیبا و فقیر و دارا به میدان شتافتند و پسر پادشاه در انجا گفت من قصد دارم همسرم را از میان دختران شهر خودم انتخاب کنم اما تنها یک شرط برای همسر من واجب است که من آن شرط را بازگو نمیکنم. تنها یک خواسته دارم ... من به تمامی دختران شهر تخم گلی را میدهم و آنان باید تخم گل را پرورش دهند و پس از مدتی گلی زیبا از آن رشد کند. هر دختری که سلیقه ی بیشتری را به خرج دهد و گلدان زیباتری را برای من بیاورد همسر آینده ی من خواهد بود. دختران با شور و شعف تخم گلها را گرفتند که در میان آنها دخترک دل سپرده نیز تخمی از دستان پسر پادشاه گرفت... دوستان دختر او را مسخره کردند که چرا فکر میکنی پسر پادشان میان این همه دختران با سلیقه ی شهر تو را انتخاب میکند ...! اما دخترک لبخندی زد و پاسخ داد پرورش گلی که او خواسته نیز برایم لذت آور است... روزها گذشت و کم کم زمان به روز موعود نزدیک میشد ... اما دخترک هر چی بیشتر به گلدان خود میرسید و به آن آب میداد و از آن مراقبت میکرد گلی از آن نمی رویید ... او روز به روز افسرده تر میشد . به گفته ی دوستانش پی میبرد . تا روز موعود .... که همه دختران شهر با گلدانهایی زیبا و خوشبو راهی قصر شدند ... یکی گلدانی از یاس های وحشی و دیگر نیز گلدانی از رز های سرخ در دست داشتن یکی شب بوهای معطر و دیگری لاله های قرمز... اما دخترک عاشق با گلدانی خشک و خالی راهی شد. تنها به این امید که یک بار دیگر پسر پادشاه را ببیند ... شاهزاده که گلدانها را یکی یکی میگرفت چشمش به گلدان دخترک افتاد و او را صدا کرد ... سپس به نزد پدرش رفت و در گوش او چیزی گفت و پادشاه لبخندی به لب اورد ... پسر پادشاه بانگ بر آورد که همسر آینده من این دخترک است که گلدان خالی به همراه آورده ... همهمه ای راه افتاد همه حتی دخترک با تعجب به وی نگاه میکردند... که پسر پادشاه گفت: مهمترین شرط من برای ازدواج صداقت همسرم بود ... در حالیکه تمام تخم گلهایی که به دختران دادم سنگ ریزه ای بیش نبود و قرار نبود گلی از آن بروید ! و تنها کسی که به دروغ متوسل نشد این دخترک بود ...! پس وی هیچ گاه در زندگی به من دروغ نخواهد گفت .........
نوشته شده در ساعت توسط 77ٍٍِِِِِِِاحمد| |

نبودی به عکست پیله کردم
به یادت سال ها گریه کردم
جلو عکست سرم گیج رفت
زمین خوردمو باز سجده کردم
تو ماهی که بر من در خسوفی
تو خورشیدی که سال ها در کسوفی
شب و روزم همه در سیاهیست
تو بهترین یادگار فصولی
وقتی رفتی دور شد ازم بخت
خوشی رفت و بربست ازم رَخت
از اون روز در فکر و خیالم
جهنم شده برایم زندگی سخت

نوشته شده در ساعت توسط 77ٍٍِِِِِِِاحمد| |

  • چند روزه گل تو باغا نیست چند دهه است مهر تو دلا نیست

    خیلی وقته ابرا رفتن دیگه جای بارونم نیست

    خیلی وقته عشقا مردن توی دریا ماهیم نیست

    میشه مدتــی که اینجا دیگه حتی یک نفر نیست

    توی بند انفرادی دیگـــــه شعله ی خطــر نیست

    دیگه بو نــداره یاســــــــا آخه چون محبتی نیست

    روی گلبرگای پونه دیــــــگه حتی شــبنمی نیست

    دیگه تو آسمون شب حتـــی یک ستاره هم نیست

    دم صبح و روشنایی دیگه خورشیـــد تو فلک نیست

    دیگه هیچی نیــــــــست تو دنیا حتی بی رنگیه بارون

    آخه رنگ عشق و مهـــــــــــــرم بی صفا شد تو دلامون

  • نوشته شده در ساعت توسط 77ٍٍِِِِِِِاحمد| |

    مي خوام از دوست داشتن بگم


     

    از دوست داشتن تو و خودم بگم


     

    دوست داشتن براي من يه واژه بود


     

    مثل موج تو دريا سرگردون بود


     

    به وقت تنهايي سراغش ميرفتم


     

    وقت خوشي فراموشش مي كردم


     

    تو روزاي ابري


     

    پشت پنجره واسي آدم برفي بيچاره


     

     دل مي سوزندم


     

    چون خودمو مثل اون تو حصار مي ديدم


     

    وقت بهار


     

    دنبالت مي گشتم


     

    دنبال اداي دوست داشتن گلها


     

    زير بارون مي رقصيدم


     

    اما هيچي ازش نمي فهميدم


     

    اما با اومدن تو


     

    همه چيز عوض شد


     

    رنگ گلها


     

    خواب زندگي


     

    رنگ ديگي شد


     

    دفتر مشقم هر شب با اسم تو پر شد


     

    رنگ نقاشيام رنگ چشماي تو شد


     

    شبا تو خواب روياي من


     

    نوازش دستهاي گرم تو شد


     

    تو خواب و بيداري


     

    تو زندگي و رويا


     

    فقط يه آرزوي كوچيك دارم


     

    يه آرزوي كوچيك و محال دارم

    نوشته شده در ساعت توسط 77ٍٍِِِِِِِاحمد| |

    عشق؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

    یک لحظه طول می کشه تا از کسی خوشت بیاد , یک دقیقه طول می کشه تا یکی رو بپیچونی یک ساعت طول می کشه تا یکی رو دوست داشته باشی یک روز طول می کشه تا دلت برای یکی تنگ بشه یک هفته طول می کشه تا به یکی عادت کنی کمتر از یک ماه طول می کشه که عاشق یکی بشی اما یک عمر طول می کشه تا فراموشش کنی .

    نوشته شده در ساعت توسط 77ٍٍِِِِِِِاحمد| |

    عشق یعنی...!

    عشق یعنی مستی و دیوانگی

    عشق یعنی با جهان بیگانگی

    عشق یعنی شب نخفتن تا سحر

    عشق یعنی سجده با چشمان تر

    عشق یعنی سر به دار آویختن

    عشق یعنی اشک حسرت ریختن

    عشق یعنی درجهان رسوا شدن

    عشق یعنی سست و بی پروا شدن

    عشق یعنی سوختن با ساختن

    عشق یعنی زندگی را باختن

    **************

    عشق یعنی...!

    عشق یعنی انتظار و انتظار

    عشق یعنی هرچه بینی عکس یار

    عشق یعنی دیده بر در دوختن

    عشق یعنی در فراغش سوختن

    عشق یعنی لحظه های التهاب

    عشق یعنی لحظه های ناب ناب

    عشق یعنی با پرستو پر زدن

    عشق یعنی آب بر آذر زدن

    **************

    عشق یعنی...!

    عشق یعنی ,سوز نی , آه شبان

    عشق یعنی معنی رنگین کمان

    عشق یعنی شاعری دل سوخته

    عشق یعنی آتشی افروخته

    عشق یعنی با گلی گفتن سخن

    عشق یعنی خون لاله بر چمن

    عشق یعنی شعله بر خرمن زدن

    عشق یعنی رسم دل بر هم زدن

    عشق یعنی یک تیمم,یک نماز

    عشق یعنی عالمی راز و نیاز

    **************

    عشق یعنی...!

    عشق یعنی چون محمد پا به راهعشق یعنی همچویوسف قعر چاهعشق یعنی بیستون کندن به دستعشق یعنی زاهد اما بت پرستعشق یعنی همچو من دریا شدنعشق یعنی قطره و دریا شدنعشق یعنی یک شقایق غرق خونعشق یعنی درد و محنت در درونعشق یعنی یک تبلور یک سرودعشق یعنی یک سلام و یک درود

     
    نوشته شده در ساعت توسط 77ٍٍِِِِِِِاحمد| |

    من وتو با هميم اما دلامون خيلي دوره

    هميشه بين ما ديوار صد رنگ غروره

    نداريم هيچ کدوم حرفي که بازم تازه باشه

    چراغ خنده هامون خيلي وقته سوت و کوره

    من وتو،من وتو ،من وتو

    هم صداي بي صداييم با هم و از هم جداييم

    خسته از اين قصه ها ييم هم صداي بي صداييم

    نشستيم خيلي شب ها قصه گفتيم از قديما

    يه عمره وعده ها رو داديم و حرف ها رو گفتيم

    ديگه هيچي نمي مونه براي گفتن ما

    گلاي سرخمون پوسيده موندن توي باغچه

    ديگه افتاده از پا ساعت پير رو طاقچه

    گلاي قالي رنگ زرد پاييزي گرفتن

    اونام خسته شدن از حرف هر روز تو و من

    نوشته شده در ساعت توسط 77ٍٍِِِِِِِاحمد| |

     

     

    ناله ای می شکند پشت سپاهی،گاهی

     خانمان سوز بود برق نگاهی،گاهی

     

    قصه یوسف و آن قوم چه خوش پندی بود

     

    به عزیزی رسد افتاده به چاهی،گاهی

    آت

    آتش افروز شود آتش آهی،گاهی

     

    ناله ای می شکند پشت سپاهی،گاهی

     

    خانمان سوز بود برق نگاهی،گاهی

     

    قصه یوسف و آن قوم چه خوش پندی بود

     

    به عزیزی رسد افتاده به چاهی،گاهیش افروز شود آتش آهی،گاهی

    نوشته شده در ساعت توسط 77ٍٍِِِِِِِاحمد| |

    خیلی سخته که بغض داشته باشی اما نخوای کسی بفهمه.......خیلی سخته که عزیزترین کست ازت بخواد فراموشش کنی.....چقدر سخته که سالگرد آشنایی با عشقت رو بدون حضورش جشن بگیری..... چقدر سخته روز تولدت همه بهت تبریک بگن جز اونی که فکرمیکنی به خاطرش زنده ای........خیلی سخته که غرورت رو بخاطر یکی بشکنی بعد بفهمی که دوستت نداره.....خیلی سخته همه چیزت رو به خاطر یک نفر از دست بدی اما اون بگه : نمیخوامت.

    حالا فاصله ها جشن می گیرند هلهله ی جدایی را.

    نوشته شده در ساعت توسط 77ٍٍِِِِِِِاحمد| |


    Design By : Night Skin